جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

37-بار گناه- داستان چهارم (4)

1391/12/16 18:57
نویسنده : 💚رستا💙
1,610 بازدید
اشتراک گذاری

محصلاز این جا به بد داستان یه رنگ و بوی دیگه داره میگیره ، این داستان رو برای جوجم نوشتم ماجرای کامل زندگیم، اشتباهاتم، تجربیاتم ، و احساساتمه..... شاید توش یه  چیزایی داشته باشه که باب میل  خیلی از دوستای گلمون نباشه
چیزایی که شاید الان برای خودم هم خیلی دلنشین نباشه و فقط جزو خاطرات و تجربیاتمه .... چه اشتباه چه غیر اشتباه به خاطر همین اسم داستان رو گذاشتم بار گناه ......
داستان خیلی مذهبی نیست .. دوستای خوبی که فکر میکنن که این داستان با روحیات و عقائد شون جور در نمیاد خاهش میکنم که نخونن .، هرکسی به هر حال حق انتخاب داره
نمیخام الکی از خودم تعریف کنم یا بیخودی چیزی بگم ،ی دختر ساده و پاک هستم که به عقائد همه احترام میزاره  و تا ب حال هیچ کسی رو ناراحت نکرده با حرفا و کاراش من نه خیلی باز هستم نه خیلی مؤمن و معتقد ، فقط خودم هستم، رابطم با خدا خیلی خوبه و سعی دارم که همیشه آدم خوب و پاکی باشم ..همتونم خیلی دوست دارم و برای همتون آرزوی سعادت و خوشبختی میکنم کنار خونواده و نینیهای نازتونمحصل

بعد از مرگ پدرام خیلی تو خودم فرو رفتم ، دیگه اونطور مثل قبل شیطون و برق و بلا نبودم  ...انگار ی آدم دیگه شده بودم ، تازه تو دوران نوجوونی بودم و دوران سختی داشتم، حتا خودم هم نمیدونستم که از دنیا چی میخام سر درگم بودم و دنبال تجربه های جدید ، بعضی وقتا بی دلیل عصابم به هم میریخت ... داد میزدم، گریه میکردم ، میخندیدم میرقسیدم، برای خودم رویاهای دور و دراز داشتم، تو ذهنم یه  دنیای رویایی و بزرگ ساخته و خودم ملکش بودم ،دوران راهنماییم رو تو مدرسه ی ربانی گذروندم ،دوستای خوبی پیدا کردم و تو لاک خودم خوشحال بودم ، تو ان زمان فهمیدم که استعداد نویسندگی دارم و تو خلوت خودم یه  کتاب نوشتم ، یه  رمان نوجوانان که محشره در نوع خودش ...یه  چیزی تو مایه های ی داستان ترسناک .... (دستنوشتهام رو وقتی امدی عزیزم نشونت میدم!!! ) دختر آرومی بودم تو راهنمایی ... مدرسه ی ما تنها مدرسه ای بود که اون زمان کلاسای فرانسه داشت و من همون موقع بود که با زبان فرانسه آشنا شدم ، پایه زبان رو اونجا یاد گرفتم، ۲ تا یادگاری از اون مدرسه برای همیشه با من موند
۱-  پایه ی زبان فرانسم  با لهجه ی عالی چون معلم هامون رو از خارج میاوردن بهمن درس بدن (مدرسه غیر انتفاعی بود)
۲- از حفظ شدن سوره ی زیبای آیت الکرسی ،چون هر روز صبح باید سر صف میخوندیمش
این ۲ تا یادگاری از اون مدرسه هنوز هم با منه هرجا میرم ...
دبیرستان که رسیدم مدرسم عوض شد ۲ سال میرفتم دبیرستان سوده توی پونک ، واقعا مدرسه ی فوقلاده ای بود و من اونجا راه و رسم خوب درس خوندن رو یاد گرفتم .... تقریبا آخرای  سال دوم بودم که پدر و مادرم تصمیم گرفتن که من رو برای ادامه تحصیل ببرن اروپا تو یه  کشور فرانسوی زبان ، هیچ وقت یادم نمیره که اون اوائل قبل رفتن چقدر خوشحال بودم، به دوستهای مدرسم که میگفتم انگار قند تو دلشون آب میشد، چقدر بهم حسودی میکردن و من ساده هم فکر میکردم دارم میرم بهشت ، از اروپا هیچ تصویری نداشتم جز چندتا مسافرت بچگی ....
و بلاخره راهی شدم، .... اما به خدا هیچ چی نبود ، فقط ی سراب که تا تجربش نکنی نمیفهمی، میگن آواز دهل از دور خوش است...... هیچ چیز خاصی نداشت انجا هم باید تلاش میکردی حتا ۲ برابر ایران ..... زندگیا اصلا راحت نبود، مردمش سرد بودن و خونگرمی ایرانیا رو نداشتن .... برای من با اون همه انرژی و شادی مثل زندان بود ....۲ هفته ی اول خیلی خوش خوشانم شد و خوش گذروندم ، اما از بعد از اون ۲ هفته کابوس شورو شد....
تازه باورم شد که این منم ...رستا .....همونی که برای زندگی و درس اومده تو ی کشور دیگه ....
یهو مثل کسی که از خواب ناز پا میشه و تازه به خودش میاد با وحشت دور و برم رو نگاه کردم ....هیچکی نبود ...هیچکی رو نداشتیم ....نه دوستام بودن نه فامیلامون، تنهای تنها ....تو ی شهر غریب .... با ی زبان بیگانهه  با مردمی که حس میکردم از جنس ما نیستن، وحشت و هراس وجودمو پر کرد... احساس نا امنی میکردم ..دوست داشتم دوباره برگردم ایران ...زندگیمون ساخت بود ...رفاه ایران رو نداشتیم ، خونه بزرگمون تبدیل شده بود به ی واحد کوچک ۵۰ متری . ماشین نداشتیم، کیا بیای وطن رو نداشتیم .... همه اقوام هم فکر میکردن چه خبرههههههههههههه ......هی ز میزدن میگفتن اروپا خوش میگذره... دارین صفا میکنین دیگه......
اینا ی طرف مشکلات دیگه ی طرف ...... تا وقتی ایران بودم میگفتم ای دل غافل  چقدر مدرسه و درسا سخته وقتی اونجا رفتم مدرسه تازه فهمیدم سخت یعنی چی ،
هیچ وقت اون روز رو یادم نمیره....
روز اول مدرسه ...
روزی که مامانم اسممو نوشته بود تو ی کالج و من چون زیر ۱۸ سال بودم باید میرفتم مدرسه
ترس عجیبی داشتم ، تاحالا ی همچین مدارسی رو تجربه نکرده بودم .... اون روز صبح که مامانم با زور از خواب بیدارم کرد تا باهم بریم کالج واسم وحشتناک ترین روز بود .... روز اول
ی شلوار جین و بلوز آبی پوشیدم ، موهام رو بستم و با یه  کیف و چندتا دفتر راهی کالج شدیم .... نزدیکای کالج دختر ها و پسر های جوونی رو میدیدم که بعضی ها دست تو دست هم و بعضی ها تنها و بعضی دیگه گروهی داشتن میرفتن انجا ...
وارد که شدیم چشمم چیزایی رو دید که تا به حال ندیده بودم ....دختر ها و پسر های blond و خوش قیافه و خندان ، دختر های خوشگل و آخرین مدل ،با رده سنی ۱۶ - ۲۰ سال  .... به خودم  ی نگاهی انداختم وخجالت کشیدم ...
ترسم بیشتر شد ... همه انگار باهم دیگه دوست بودن و من اون وسط تنهای تنها .. قرار بود اون روز اسم کلاسا و بچه هارو بخونن ... من و مامانم گوشه ی اون حیاط بزرگ وایساده بودیم و من رنگم شده بود عین مومیایی ، رده بندی کلاسا طبق سن و سال و درسا انجام میشد .... اسم منو خوندن ، کلاس 2p4 ی نگاهی به صفش انداختم و دیدم که ای وایییییییییییییییییییییییییی  ی صف درازی که اکسرا همه پسر بودن و کلا ۳ تا دختر هم اون جلوی صف وایساده بودن

حس کردم دارم اشتباهی میبینم ، از خجالت عین گوجه فرنگی سرخ شده بودم  و جرات نداشتم از بین اون همه پسر که فکر کنم ۱۴ تایی میشدن رد شم و جلوی صف بغل دخترا وایسم.... مامانم هولم داد و گفت رستا برو دیگه اینم کلاست چرا ماتت برده آخه؟؟؟  ...
با هر بدبختی که بود سرم رو دوختم به زمین و بدون اینکه به کسی نگاه کنم رفتم جلوی صف وایسادم، توی دخترا یکیشون بود که با حجاب اومده بود و به نظر عرب میومد ... چون فرهنگش شکل ماها بود سری رفتم و چسبیدم به اون و گفتم که سعی میکنم تو کلاس بغلش بشینم ،
اون روز بدترین و وحشتناک ترین روز عمرم بود ... na  زبان درست حسابی بلد بودم .. نه به اون محیط مختلط عادت داشتم ... پسرا همه شوخ بودن و همش سر بسر ماها میزاشتن ۳ تا دختر دیگه هم با شوخی جوابشونو میدادن اما من نه چیزی میفهمیدم و نه جرات داشتم به کسی نگاه کنم ..یکی از دخترا که یخورده چاق بود و موهای بور و فرفری و چشمای درشت آبی داشت سی کرد باهم دوست بشه اما چون متاسفانه من زبان بلد نبودم ، کارمون فقط به چندتا لبخند کشید .... من بیچاره ی غریب فقط بلد بودم بگم bonjour ،، coment allez -vous  یعنی سلام حال شما چطوره؟ بلد بودم خودم رو معرفی کنم و ی سری جمله های سادرو میفهمیدم ...  خوشبختانه اونجا مثل ایران نبود که همه بچه ها مسخرت کنن و بهت بخندن ، همه ی جورایی سعی داشتن کمکم کنن اما خب من چون خجالت میکشیدم از همه. سری کناره میگرفتم و نمیرفتم تو جمعشون... اون روز زنگ تفریح که شد من تنهای تنها بودم  یه گوشه ی حیاط خودم رو قائم کرده بودم تا کسی منو نبینه و من از انجا دزدکی همرو با شوق تماشا میکردم
دوست داشتم منم مثل دخترایی بشم که پسرای کالج برای حرف زدن باهاشون میمردن اما من  خیلی غریب و تنها افتاده بودم .. تو زنگ تفریح ی پسری رو دیدم که تو کلاس ما نبود اما خیلی خوشتیپ بود و بین دخترا کلی طرفدار داشت و خیلی هم بامزه بود ... تقریبا نصف زنگ تفریح داشتم به اون نگاه میکردم و غبطه میخوردم به دخترایی که دوستشن و باهم میگن و میخندن ...
خیلی بده خیلی سخته که نتونی دوستی داشته باشی... که زنگی تفریح تنها باشی... ، که نفهمی دیگران چی میگن .....، که نتونی باهاشون صحبت کنی و ارتباط برقرار کنی ...
اون شب که از مدرسه برگشتم با گریه رفتم تو اتاق و سر مامان بابام داد زدم که اگه بمیرم هم دیگه پامو انجا نمیزارم و تا ۲ ساعت /انقدر بهم بد گذشته بود /که داشتم زار زار گریه میکردم ... خیلی روز بدی بود،
خیلی تنها بودم تنهای تنها .....
عکس کلاسمون رو میزارم براتون و عکس چندتا از دوستام .... برای فلا
ادامه دارد .....

البته این عکسا مال آخر سالمون بود که وضیتم کلی تغیر کرد ... نزدیکای آخر سال با ی کلاس دیگه ادغام شدیم که بیشترشون اینبار دختر بودن و از بین همین دخترا ی دوست خیلی خوب پیدا کردم ...

پسندها (1)

نظرات (13)

مامان هدیه
7 اسفند 91 20:17
رستا خانم چه زندگیه متفاوتی...جالبه برام اینارو که میخونم
مامان نگار جون
7 اسفند 91 22:57
سلام ، اتفاقی تو وب ها چرخ میزدم که وب شما رو دیدم ، وب خیلی قشنگی دارید .. زندگیتون چقدر جالب و پر ماجراست ، واسم جالبه ... قسمت های بعدشم زودتر بزارین!!
الهام
7 اسفند 91 23:00
خیلی جالب بود ...خیلی خوب بیان میکنی داستان رو ، انگار که برای خود آدم اتفاق بیفته!!!
خانوم توت فرنگی
9 اسفند 91 1:33
سلام رستا جون .... آفرین خیلی داستان هات جالبه .... من از مرگ پدرام خیلی ناراحت شدم ، حالا دوست دارم بدونم ادامش چی میشه ....
مهري
9 اسفند 91 8:18
من هر روز به وب تون سر مي زنم كم پيدايين ؟؟
دوست داشتين سر بزنين http://mtmp.blogfa.com/


یکمی وزم روبه راه نیست اما چشم حتما بازم میام ...
حتما هم بهتون سر میزنم عزیزم
nafas life
9 اسفند 91 19:58
عزیزم چرا آپ نمیکنی دیگه؟....


چشم به زودی ....یکمی حالم بهتر بشه
eHlam
9 اسفند 91 21:26
عاشقتم دوستی ، رستا کوچولوی خودم مامان شده!!!!ای جااااااااااااان جوجو . بذار فقط بقیه بفهمن


الهام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ،،....خیلی ناقلایی
جان من فلا به هیچکی نگو..خودم میگم!!!
مامان هدیه
10 اسفند 91 10:51
سلام عزیزم...هنوز ویارت بهتر نشده؟ الهی فدات شم میفهممت ممنونم که با حوصله به سوالم جواب دادی ببخش اگه فضولی کردم و ناراحتت کردم
یه نی نی توو خواب و رویا
10 اسفند 91 18:29
سلام رستا جونم خوبی؟ نینی جون خوبه؟ یه چند روزی خونه نبودم واسه همین نتونستم بیام پیش شما دوستای خوبم، میبوسمت عزیزم


شیدا
11 اسفند 91 18:15
شوهر من خیلی دوست نداره عکسامونو تو اینترنت بذارم.حتی عکسای سونومم نذاشت بذار ازش اجازه بگیرم،بعد میذارم
زهرا(ثمره عشق مامان و بابا)
11 اسفند 91 21:07
سلام دوست جونم کم پیدا شدی
امیدوارم حال خودت و جوجوی نازت خوب باشه
راستی وبلاگ من اسمش از ثمره عشق مامان و بابا به ترنم عشق تغییر پیدا کرد
گفتم با اسم جدید میام فکر نکنی غریبه ام


سلام، جوجه خوبه ،منم بدک نیستم میسازم دیگه!!!
..خوب شد که اطلاع دادی اسمش هم قشنگتر شده!!
متین من
14 اسفند 91 12:33
سلام رستا جون تو این عکسا شما کدومی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


من تو این عکسا نیستم .دارم عکس میگیرم ..و تقریبا آخر ساله